زن عاشق همچون مرد عاشق

زن عاشق همچون مرد عاشق,روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس ديگری سپرده باش

زن عاشق همچون مرد عاشق

زن ,زن عاشق

روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد . دکتر از زن پرسيد :

” آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! “

زن پاسخ داد : ” آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند ! ” دکتر تبسمی کرد و گفت : “پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده ! ” دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد

گفت : ” به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است .
زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد . دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد . روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .

دکتر تبسمی کرد و گفت : ” نگران مباش ! مرد تو مال توست . آزارش مده و بگذار به کارش برسد . او مادامي که نگران شماست ، به شما تعلق دارد . ”
شش ماه بعد زن گريان نزد دکتر آمد و گفت :
” اي کاش پيش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را مي گرفتم . او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او ديگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد . ”
زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمين و زمان را دشنام می داد . دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت :
” هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد . حتماً بلایی سر شوهرت آمده است ! “

زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند . ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد . اما وقتی سماجت دکتر در وارسي منزل را ديد تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پيدا کردند . او را در حالي که بسیار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشیدند . مرد به محض اینکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند . دکتر لبخندی زد و گفت :
” این مرد هنوز نگران است . پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد . “

بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود . يک سال بعد زن هديه اي براي دکتر معروف آورد . دکتر پرسيد : ” شوهرت چطور است ؟! ” زن با تبسم گفت :

” هنوز نگران من و فرزندانم است . بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم ! به همین سادگي ! “?

مطالب مرتبط با زن عاشق همچون مرد عاشق