سرگرمی و عکس - 2

سرگرمی و عکس - 2,فال و طالع بینی, مطالب طنز و خنده دار, اس ام اس های جالب, داستانهای خواندنی, دانستنیهای جنسی, اقتصادی, ورزشی, حوادث, تصاویر متحرک.

حکایت بهلول و استاد

بهلول, حکایت

حکایت های خواندنی بهلول

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک این که می گوید :

خداوند دیده نمی شود.

پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

دوم می گوید :

خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند.

در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.

سوم هم می گوید :

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد.

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آن را شکافت !

استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟

استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آن را شکست !

بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

گفت : نه.

بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد.

ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.

ثالثا : مگر نمی گویی انسان ها از خود اختیار ندارند ؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.

استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجالت زده شد و از جای برخاست و رفت !!

تهیه در گروه سرگرمی برترین های جهان

((امیدوارم از داستان لذت برده باشید))

حکایت بهلول و قضاوت

حکایت بهلول و هارون رشید 1

 

حکایت بهلول و هارون رشید در قضاوت

هارون رشید درخواست نمود کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نمایید.

اطرافیان او همه با هم گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او را انتخاب نمایید.

خلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورند.

بعد از دیدار با بهلول به او پیشنهاد قاضی شدن در بغداد را داد.

بهلول گفت : من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم.

هارون رشید گفت : تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند چگونه است که تو قبول نمی کنی !

بهلول جواب داد : من از اوضاع و احوال خودم بیشتر اطلاع دارم و این سخن یا راست است یا دروغ.

اگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت کردن ندارد !

هارون رشید اصرار فراوان کرد و بهلول در خواست کرد یک روز به او مهلت دهند تا فکر کند.

فردا صبح اول طلوع بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد می زد اسبم رم کرده بروید کنار تا زیر سمش گرفتار نشده اید.

مردم گفتند : بهلول دیوانه شده است !

خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید !

هارون رشید لبخند تلخی زد و گفت : او دیوانه نشده است او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرده تا در حقوق مردم دخالتی نداشته باشد !

حتی زمانی که از غذای خلیفه برای او می آورند می گفت : این غذا را به سگ ها بدهید بخورند حتی اگر آنها هم بفهمند مال خلیفه است نخواهند خورد !

تهیه در گروه سرگرمی برترین های جهان

(( امیدوارم از حکایت لذت برده باشید ))

صفحات سرگرمی و عکس - 2


تعداد صفحات : 5