داستان و تصاویر عاشقانه - 2

داستان و تصاویر عاشقانه - 2,مجموعه زیبا از عکس های عاشقانه - عکس های عاشقانه - نوشته های عاشقانه - عکس های عاشقانه خارجی - دانلود عکس عاشقانه - سات عاشقانه برترین های جهان - جملات و عکس های عاشقانه و دلتنگی جملات عاشقانه زیبا

داستان بیان عشق

 عشق واقعی

 داستان بیان عشق
روزی آموزگار از دانش آموزانی که درکلاس بودند پرسید:آیا میتوانید راهی غیرتکراری برای بیان عشق
بگویید؟برخی از دانش آموزان گفتند:با بخشیدن ،عشقشان را معنا میکنند.برخی دادن گل و هدیه و حرفهای دلنشین را راه بیان عشق به حساب آوردند.شماری دیگر هم ، باهم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن ازخوشبختی را راه بیان عشق عنوان نمودند.در آن بین ، پسری برخاست و پیش از اینکه شیوه دلخواهش را برای ابرازعشق بیان کند ، داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز ، زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند ،طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنها وقتی به بالای تپه ها رسیدند ، درجا میخکوب شدند!یک قلاده ببر بزرگ ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر ، پریده بود و درمقابل ببر،جرأت کوچکترین حرکتی نداشتند.ببر آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد،ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان که به اینجارسید ، دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی پرسید: آیا میدانید آن مرد ، در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد زد؟بچه ها حدس زدند که از همسرش معذرت خواسته که تنهایش گذاشته!راوی جواب داد: نه! آخرین حرفش این بود که عزیزم تو بهترین مونسم بودی ، از پسرمان خوب مواظبت کن و روزي به او بگو که پدرت همیشه عاشقت بود.قطره های اشک ، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند که ببر ، فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام دهد یا فرار کند.پدر من جانش ، پیش مرگ مادرم شد و او را نجاتش داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشقش به مادرم بود.

منابع:http://dastan-kootah.r98.ir

داستان شیخ و عاشق شدن نسبت به دختری

 داستان عاشق شدن شیخ

داستان شیخ و عاشق شدن نسبت به دختری
شیخی  بزرگ ترین عالم دینی عصر خود در پایتخت یمن بود. او بیش از 30 سال هر روز با حضور در مسجد جامع این شهر، ابتدای بالای مناره می رفت و بعد از اذان گفتن، نماز جماعت را در این مسجد برگزار می کرد.
او به خاطر علم زیادش شهرت فراوانی یافته بود، از همین رو هر روز هزاران نفر برای شرکت در نماز جماعت وی، به مسجد جامع صنعا می آمدند.
گفته می شود یک روز که شیخ برای اذان گفتن بالای مناره رفته بود، ناگهان نگاه به حیاط یکی از خانه های نزدیک مسجد افتاد. در وسط حیاط آن خانه، دختری قد بلند و زیبا و با موهای مشکی رنگ بسیار بلند نشسته بود و در حال شستن لباس هایش در تشت بود.
شیخ که ناگهان مجذوب دخترک شد، نتوانست نگاهش را از وی بردارد و لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه نماز جماعت را برگزار کند، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.
پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. شیخ خود را معرفی کرد و ماجرا را گفت و سپس از دخترک صاحب خانه خواستگاری کرد. صاحب خانه هم موافقت خود را اعلام کرد و گفت: با توجه به جایگاه و شهرت شما، بنده هم موافقم ازدواج شما هستم اما مشکلی وجود دارد و آن هم این است که ما کافرهستیم.
شیخ که فریب شیطان را خورده و کاملا عاشق شده بود فورا گفت: مشکلی نیست. بنده هم کافر می شوم. بلافاصله هم خروج خود از اسلام را اعلام کرد و کافرشد.
سپس پدر دخترک گفت: البته قبل از ازدواج باید با دخترم هم دیدار کنی تا شاید او هم شرطی برای ازدواج داشته باشد. شیخ موافقت کرد و پیش دخترک رفت. دخترک کافراز شیخ خواست که برای اثبات عشقش به او، جرعه ای شراب بنوشد. شیخ که فریب خورده بود فورا پذیرفت و جرعه ای که برایش آورده بودند را خورد.
دخترک به خوردن شراب بسنده نکرد و گفت: آخرین شرط من این است که قرآن را جلوی من پاره کنی. شیخ که خود را در یک قدمی ازدواج با دخترک می دید، شرط آخر او را هم پذیرفت و بعد از اینکه یک جلد قرآن کریم برایش آوردند، قرآن را مقابل دخترک و پدرش پاره پاره کرد.
ناگهان دخترک، عصبانی شد و با فریاد خطاب به شیخ گفت: از خانه ما برو بیرون. تو که بخاطر یک دختر به 30 سال نمازت پشت پا زدی، چه تضمینی وجود دارد که مدتی بعد بخاطر یک دختر دیگری به من که تازه وارد زندگی تو شده ام، پشت پا نزنی؟!
شیخ که ناکام مانده بود، با ناراحتی از خانه دخترک کافرخارج شده و سپس برای همیشه شهر را ترک کرد. این بود سرنوشت شیخ بخاطر یک نگاه به نامحرم.

منابع:http://dastan-kootah.r98.ir

صفحات داستان و تصاویر عاشقانه - 2


تعداد صفحات : 4