close
تبلیغات در اینترنت
حکایت های بهلول

حکایت های بهلول

حکایت های بهلول,حکایت های خواندنی بهلول روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید : من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم ! یک این که می گوید : خداوند دیده نمی شود. پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد. دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند. در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد. سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد. در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد. بهلول تا این سخنان را از استاد…

حکایت های بهلول و هارون الرشید

داستان های بهلول

در این بخش از سایت برترین های جهان داستانی طنز از بهلول برای شما اماده کردیم امیدواریم مورد بسند شما واقع شود.

داستان های بهلول و هارون الرشید

هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله آن ها سر رفته بود.

پس تصمیم گرفت و از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند.

سربازان رفتند و بهلول را از میان کودکان شهر گرفته و نزد هارون الرشید آوردند.

هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای آن ها معرفی کند.

بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت:(( این دومین دیوانه هست.))

عیسی بن جعفر برمکی با حالتی عصبی و تند فریاد بلندی زد :(( وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟))

بهلول با خنده و تمسخر گفت :(( صاحب اربده سومین دیوانه هست.))

هارون از کوره در رفت و فریاده بلندی زد :((این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد.))

بهلول در حالی که روی زمین کشیده می شد می گفت : تو هم چهارمی هست هارون !

تهیه در گروه سرگرمی برترین های جهان

امیدوارم از داستان لذت برده باشید

حکایت بهلول و استاد

بهلول, حکایت

حکایت های خواندنی بهلول

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک این که می گوید :

خداوند دیده نمی شود.

پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

دوم می گوید :

خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند.

در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.

سوم هم می گوید :

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد.

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آن را شکافت !

استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟

استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آن را شکست !

بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

گفت : نه.

بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد.

ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.

ثالثا : مگر نمی گویی انسان ها از خود اختیار ندارند ؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.

استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجالت زده شد و از جای برخاست و رفت !!

تهیه در گروه سرگرمی برترین های جهان

((امیدوارم از داستان لذت برده باشید))