سرگرمی

سرگرمی,داستان های هارون الرشید و بهلول در زمان های قدیم روزی هارون الرشید به سربازان خود دستور داد تا بهلول دیوانه را نزد او بیاورند. سربازان پس گذشت ساعتی توانستند

حکایت های بهلول و هارون الرشید

داستان های بهلول

در این بخش از سایت برترین های جهان داستانی طنز از بهلول برای شما اماده کردیم امیدواریم مورد بسند شما واقع شود.

داستان های بهلول و هارون الرشید

هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله آن ها سر رفته بود.

پس تصمیم گرفت و از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند.

سربازان رفتند و بهلول را از میان کودکان شهر گرفته و نزد هارون الرشید آوردند.

هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای آن ها معرفی کند.

بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت:(( این دومین دیوانه هست.))

عیسی بن جعفر برمکی با حالتی عصبی و تند فریاد بلندی زد :(( وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟))

بهلول با خنده و تمسخر گفت :(( صاحب اربده سومین دیوانه هست.))

هارون از کوره در رفت و فریاده بلندی زد :((این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد.))

بهلول در حالی که روی زمین کشیده می شد می گفت : تو هم چهارمی هست هارون !

تهیه در گروه سرگرمی برترین های جهان

امیدوارم از داستان لذت برده باشید

داستان هارون الرشید و بهلول دیوانه

داستان هارون الرشید و بهلول دیوانه

داستان های هارون الرشید و بهلول

در زمان های قدیم روزی هارون الرشید به سربازان خود دستور داد تا بهلول دیوانه را نزد او بیاورند.

سربازان پس گذشت ساعتی توانستند بهلول را نزد بچه ها در حالی که داشت با آن ها بازی می کرد بیابند او را نزد هارون الرشید بردند.

هارون الرشید با روی شاد از بهلول استقبال کرد و گفت: مبلغی پول  به بهلول بدهند که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آن ها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند.

بهلول پول ها را از خزانه ی هارون الرشید گرفت و چند دقیقه بعد نز هارون الرشید بازگشت

هارون رشید با تعجب نگاهی به بهلول دیوانه کرد و گفت پس چرا تو اینجایی!! مگر نرفته ای پول ها را بین فقرا تقسیم کنی؟

بهلول با خنده پاسخ داد: در این دیار فقیر تر و محتاج تر از خلیفه یافت نکردم!

زیرا فکر می کنم که ماموران تو با زور شکنجه و آزار و اذیت از مردم باج و مالیات می گیرند.

به همین دلیل دیدم که نیاز تو از همه ی مردم بیشتر برای همین آمدم پول را به تو بدهم تو بیشتر از بقیه محتاج هستی!!!!

تهیه در گروه سرگرمی برترین های جهان

((امیدوارم از داستان لذت برده باشید))

صفحات سرگرمی


تعداد صفحات : 2