close
تبلیغات در اینترنت
داستان های کوتاه

داستان های کوتاه

داستان های کوتاه,فقط ســـه کلمــه پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد، پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه ی آن را خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت…

داستان هارون الرشید و بهلول دیوانه

داستان هارون الرشید و بهلول دیوانه

داستان های هارون الرشید و بهلول

در زمان های قدیم روزی هارون الرشید به سربازان خود دستور داد تا بهلول دیوانه را نزد او بیاورند.

سربازان پس گذشت ساعتی توانستند بهلول را نزد بچه ها در حالی که داشت با آن ها بازی می کرد بیابند او را نزد هارون الرشید بردند.

هارون الرشید با روی شاد از بهلول استقبال کرد و گفت: مبلغی پول  به بهلول بدهند که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آن ها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند.

بهلول پول ها را از خزانه ی هارون الرشید گرفت و چند دقیقه بعد نز هارون الرشید بازگشت

هارون رشید با تعجب نگاهی به بهلول دیوانه کرد و گفت پس چرا تو اینجایی!! مگر نرفته ای پول ها را بین فقرا تقسیم کنی؟

بهلول با خنده پاسخ داد: در این دیار فقیر تر و محتاج تر از خلیفه یافت نکردم!

زیرا فکر می کنم که ماموران تو با زور شکنجه و آزار و اذیت از مردم باج و مالیات می گیرند.

به همین دلیل دیدم که نیاز تو از همه ی مردم بیشتر برای همین آمدم پول را به تو بدهم تو بیشتر از بقیه محتاج هستی!!!!

تهیه در گروه سرگرمی برترین های جهان

((امیدوارم از داستان لذت برده باشید))

داستان فقط سه کلمه

عاشقانه , سه کلمه

فقط ســـه کلمــه

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند.

آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد.

مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد، پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه ی آن را خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.

مادر بهت زده شد و بسیار از این که با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم"

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکنشی بود. کودک مرده بود و برگشت او به زندگی محال بود.هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت.

به علاوه اگر او وقت می گذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود.

آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

درس  اخلـاقی : گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم،چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟

داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنج های تان را با نبخشیدن دو چندان نکنید. اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت. حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و هم چنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آن چنان هم که شما می پندارید، حاد نیستند !

جمع آوری شده توسط گروه سرگرمی برترین های جهان

(( امیدوارم از داستان لذت برده باشید ))

منابع:dastan32.rozblog.com